هميشه گذراز کوچه هاي قديمي و بافت سنتي شهرها را دوست داشته و دارم؛ اينطوري انگار هم زمان کندتر مي گذرد و هم فکر مي کنم در شهر يا روستايي متفاوت راه مي روم! در جايي که به هر دليلي اين روزها بيشتر مناطق نوساز شهرها شبيه يکديگر شده اند.
همان طور که در کوچه هاي قديمي و باريک بندر لافت قدم مي زدم، او را ديدم. خواهرش تازه از مدرسه رسيده بود و هنوز روپوش مدرسه تنش بود و کوله پشتي به پشتش.
چيزي گفت، نفهميدم. به خواهرش نگاه کردم. گفت: مي گويد از من عکس بگير!
با خوشحالي گفتم: حتما! و طبق يک عادت ديرينه که درست نمي دانم ريشه اش از کجاست، گفتم: لبخند بزن!
همانطور بر و بر منو نگاه مي کرد و به خيال خودم چند تا از عکس هايم خراب شد! اصرار داشتم که هر چهره اي با لبخند زيباتر است، بنابراين تکرار کردم: بخند!
تا بالاخره اين لبخند را تحويلم داد.
اسمت چيه؟
جواب داد...
پرسيدم: مهدي؟
-ها!
عکس را نشانش دادم؛ لبخندش پررنگ تر شد.
بندر لافت، جزيره قشم، اسفند 1388
A Smile from Laft
Laft, Qeshm Island, Hormozgan, Iran
