شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۳

گره



گره می زنند بلکه گره زندگیشان باز شود...
و من به خود می گویم خوب است که هنوز امید هست!
پ.ن: چی بگم دیگه :|

توس، پاییز 1392

Knot
Toos, Khorasan e Razavi, Iran

چهارشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۳

آب



"دردا که به آب پی نبردیم" دومین مصرعی بود که سال ها پیش استادم به عنوان سرمشق برایم نوشت؛ دومی بعد از"بنام خداوند خورشید و ماه". 
نمی دانم این شعر از کیست، جستجوهم کردم به نتیجه ای نرسیدم. به معنای عرفانی اش هم فعلن کاری ندارم اما این روزها بیش ازپیش به آن فکر می کنم خیلی بیشتر از آن وقتی که حرف به حرفش را مشق می کردم...

انارک، 1390

Drought
Anarak, Isfahan, Iran


دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۳

یک درخت





پ.ن: سال 89 پدرم رو به خاطر همین بیماری کوفتی ALS از دست دادم ولی هر چه فکر می کنم متوجه نمی شوم کاری مفیدتر از این چالش سطل آب یخ امکان پذیر نبود آیا!؟ 
آن هم در این بحران بی آبی ...

منطقه خور و بیابانک، 1390

A Tree
Esfahan, Iran

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۳

دور و رنگی



چرخ فلکی که من بچگیام سوار می شدم به این خوش آب و رنگی نبود ولی انگار دور فلک را باهاش می چرخیدم ؛ دلم هم نمی خواست پیاده شم...
الان هم این تنها چرخ فلکی است که دوست دارم؛ خاطره ای دور و رنگی...

همدان، بهار 1393

The Only Ferris Wheel I Love
Hamedan, Iran


دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۳

یک حیاط یک حوض



این حوض چند گلدان شمعدانی، یک فواره آرام و تعدادی هندوانه ی رها کم دارد...



خب این خانه الان یک موزه است..
 اما پیش از این منزل پدری دکتر مصدق بوده است.







آشتیان، بهار 1393

Old House in Ashtiyan
Ashtiyan, Markazi, Iran





چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۳

بنای یادبود درویش عبدالمجید طالقانی

روستای مهران محل تولد درویش عبدالمجید طالقانی: خوشنویس شاعر و عارف شهیر ایرانی...
(۱۱۵۰ه‍.ق طالقان - ۱۱۸۵ه‍.ق اصفهان) 




این بنا برای گرامیداشت درویش عبدالمجید ساخته شده و مشرف است به روستای محل تولدش


البته محل درگذشت ایشون شهر اصفهان و مزارشون تخت فولاد اصفهان است. 
به احتمال زیاد من هیچ گاه نخواهم دانست که چرا این بنای یادبود با آن که مزار استاد نیست اما این گونه ساخته شده است انگار که مزار باشد! :|






یکی از آثار استاد:


دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحتگر حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد
(حافظ)

و نمونه ای دیگر:

زحمت خواندن این اثر با خودتون :)

پ.ن: عکس آثار استاد را از اینترنت برداشته ام. البته خودم تعدادی از کارهای ایشون را دارم و می توانستم از روی آن ها عکس بگیرم اما خب فضای مجازی کارها را آسان تر می کند دیگر!

طالقان، 1392

(Monument to Calligrapher (Darvish AbdolMajid
Mehran village, Taleghan, Alborz, Iran



شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۳

یک خرچنگ


هر وقت خرچنگ می بینم یاد خاطره ای تلخ میفتم که چند نفری رقم زدیم. البته خاطره که چه عرض کنم، بهتر است بگویم جنایت! در واقع این خشن ترین رفتار من با یک حیوان بود.
وقتی کودکی بیش نبودم به همراه چند تا از بر و بچه های فامیل، خرچنگی را در رودخانه با ضربات سنگ به قتل رساندیم! خرچنگ بخت برگشته به هنگام جان دادن و در لحظات پایانی عمر، چنگک هایش را به هم می زد و من در همان وقت حس کردم او انتقامش را از من می گیرد و روزی توسط یک خرچنگ کشته می شوم!
این بود که پس از آن واقعه ی ناگوار، تصمیم گرفتم کرده ی خود را جبران کنم و در اولین اقدام همان همراهان را تشویق کردم که همگی، با یکی از بچه های فامیل که ناخواسته تیری ازتفنگ بادی شلیک کرده و از قضای روزگار به گنجشکی پران اصابت کرده بود، قهر کنیم! بنده ی خدا هی می گفت که از قصد نبوده ولی ما عمدن نمی خواستیم باور کنیم واگرنه می دانستیم قلق آن تفنگ طوری ست که شکارچی ماهر هم نمی تواند به آسانی پرنده ای بزند، آن هم پرنده ی کوچکی مثل گنجشک! اما چه کنیم که عذاب وجدان باعث شد علیرغم دانستن همه این ها، چند ساعتی با او قهر بمانیم!
در اقدامی دیگر سعی کردم برای مورچه های آشپزخانه آذوقه ی زمستانی مهیا کنم. برایشان نان خرد شده می ریختم. مادر می گفت نمی دانم چرا هر چه پشت یخچال را جارو می کنم، این مورچه ها باز پیدایشان می شود! و البته من در دل شاد بودم!
سال ها بعد هم که با همسفر در یکی از جاده های فرعی غرب کشور بودیم، ناگهان متوجه شدم لاک پشتی سلانه سلانه دارد از عرض جاده عبور می کند و کامیونی در لاین مقابل به او نزدیک می شود. به سرعت در ذهن خود محاسبه کردم که به احتمال زیاد لاک پشت بینوا به مقصد نخواهد رسید و بی معطلی وسط جاده رفتم، لاک پشت را برداشتم و رساندمش آن ور! این کار با صدای بوق ممتد راننده کامیون همراه بود. نه این که تشکر کرده باشد، به نظر رسید که می گوید: مگر عقلت را از دست داده ای؟
شاید راست می گفت اما این برایم خوشایندترین خاطره در ارتباط با موضوع حیوانات است و من این تحول را مدیون یک خرچنگ هستم؛ خرچنگی که امیدوارم همه ی ما را بخشیده باشد…

پ.ن: این خرچنگ های درون عکس کوچک و فرز هستند. تا بخواهی به آن ها نزدیک شوی، در سوراخی پنهان می شوند. تعداد زیادی از آن ها را در جزیره هرمز دیدیم نزدیک جنگل حرای کوچکی که آن جا هست. آقای بنیامین می توانست به سرعت و بی آن که بهشان آسیبی برسد آن ها را بگیرد. آن قدر سریع که متوجه نشدم چطور این کار را انجام داد؛ من فقط این عکس را انداختم و خرچنگ به ساحل برگشت.

جزیره هرمز، اسفند 1392

Small Crab
Hormoz Island, Persian Gulf, Hormozgan, Iran

2014